تبليغاتX
بارقه های سفید
گاهي وقتا بعضي دلتنگي ها هر چقدر هم كه بزرگ باشه باز هم يه اتفاقي يه احساسي يه اميدي وجود داره كه بهش دل خوش كني. دوسش داشته باشي يا براي رسيدن بهش لحظه شماري كني

تا ديروز 12 بهمن برام يه آرزو بود فقط براي تموم شدن امتحانا

تموم شدن آخرين ترم تئوري

رسيدن سومين سالگرد دانشجوييم


اما امروز

بعد از اينكه بليطاي مشهد اومد تو دستام

ديگه 12 بهمن رو براي تموم شدن نميخوام

12 بهمن رو ميخوام براي يه شروع تازه

رسيدنشو ميخوام

ديدن دوباره صحن انقلاب

ديدن دوباره ضريح همون امامي كه بهار همين امسال دل داغون من رو شفا داد

براي اين دل  شايد فقط همين سفر يه نقطه شروع باشه براي خوب شدن

براي يك جلا

جلاي زنگار يك دل

دلي كه بد عادت شده به زنگار گرفتن

دوست دارم این سری که رفتم مشهد بارون بیاد


+ نوشته شده توسط طیبه در شنبه هشتم بهمن 1390 و ساعت 21:40 |
امروز یکی از همن روزهای خیلی بدی بود که تو دانشکده پشت سر گذاشتم

اونقدر بد که دیگه قرق رو شکستم و اومدم اینجا


اومدم اینجا چون هیچ کس رو نداشتم که خودمو خالی کنم

حرف بزنم

اونقدر حرف بزنم که خالی شم

آره چون خالی نشدم اومدم اینجا

امروز وقتی از پنجره بیرونو نگاه کردم حسابی شوکه شدم. یه برف حسابی و دوست داشتنی. همون هوایی که عاشقشم. وقتی داشتم تو کوچه راه میرفتم اصلا دلم نمیومد کوچه تموم شه. فقط دلم میخواست به منظره رو بره رو و کنارم نگاه کنم. درختای کاجی که سپید شدن. کوچه ای که یه لکه سیاه نداره. درختایی که شاخه هاش سنگین شدن

تو دلم گفتم الان دانشکده چه خبره

کلی نقشه کشیدم که میرم با بچه ها عکس میندازم

هیچی بد تر از این نیست که وسط جلسه امتحان بهت خبر بدن فلان استاد نیومده و نصف امتحانی که براش زحمت کشیدی کنسله و این انفاق امروز برای ما افتاد و همه چی ریخت به هم. یکی گفت امروز امتحان بدیم یکی میگه عقب بندازیم یکی میگه .....

بگذریم

سه سال تموم خیر سرم دانشجو شدم یک بار اتفاق نظری همدردی هم فکری و و از همه مهمتر درکی ندیدم و نفهمیدم 

نمیدونم خب مسلما شاید خودمم مقصرم

خلاصه ک همه کاسه کوسه ها رو سر من شکستن  یه آبم روش

دلم از دست همشون خونه

فقط یه آرزو دارم و اون تموم شدن این دانشکده بچه گونه ست. گاهی وقتا فکر میکنم اومدم مهد کودک

خسته ام

خیلی خسته ام

امتحانی که می تونست ساعت ده تموم شه تا ساعت دو الافمون کرد

و از همه این ها فجیع تر خود امتحانه

انقدر سخت بود که جز چند تا به هیچ کدومشون مطمئن نیستم


و باز هم بگذریم

پی نوشت : از لج خودم یا شایدم ادمای اطرافم گوشیمو خاموش کردم. چقدر ترک گوشی سخته ولی من این ترکو از همین امروز شروع کردم. تا ببینم تا کی می تونم طاقت بیارم. ولی از نظر خودم تا الان برام حس خوبیه گوشی نداشتن. دیگه حوصلشو ندارم

+ نوشته شده توسط طیبه در شنبه یکم بهمن 1390 و ساعت 22:9 |
گاهی وقتا میشه با نبودن

با سکوت

با یه لبخند

و یا شاید با یه  نگاه ساده

حرف زد

خداحافظی کرد

و رفت



تا یه مدتی نیستم

شاید به خاطر امتحانا

شایدم نه

نمیدونم

تا دیدار بعد بدرود

+ نوشته شده توسط طیبه در سه شنبه سیزدهم دی 1390 و ساعت 16:40 |

یادش بخیر

همین دیروز بود با شنیدن اهنگ های پاییزی  رادیو دلم قنج میرفت

"فصل پاییز یواش یواش به شهرمون رسیده

بوی پاییز یواش یواش تو کوچمون پیچیده

پاییز

پاییز

از رنگ لبریز

......"

انگار همین دیروز بود

اول مهر دانشجویی که با دو هفته تاخیر برگزارش کردم و اصلا دلم نمیخواست برم دانشکده

اولین روزای ترمی که خیلی سریع گذشتند و رفتند

الان تنها دو هفته با تموم شدن کلاس و درس و مشق فاصله دارم

و هنوز نمیدونم از این فاصله خوشحالم یا غمگین چون هر دو حس برام وجود داره

به همین زودی تموم شد

یک یلدای دیگه رو کنار همه کسایی که دوسشون دارم و برام عزیزن گذروندم

با همه حس های خوب و مثبت

میتونم بگم دیشب بهترین شبی بود یه تو  این سال سپریش کردم

بابت این شب خدار و بی نهایت شکر میکنم. چون برای طیبه ی  این روز ها این شب به شدت مورد نیاز بود



خیلی وقت بود تو خیابون ولیعصر قدم نزده بودم. من عاشق پیاده روی تو این خیابونم. البته فکر نکنم من تنها کسی باشم که این  کار رو دوست داره

دیدم زود تر از ساعت قرار دارم میرسم امامزاده صالح اینه که از فردوس پیاده رفتم تا امامزاده

امروز با دوستام در مورد این سه سالی که خیلی سریع گذشت حرف زدیم

از همه اتفاقا

شیرینی ها و تلخی ها

درسته  جمع جبری این تلخی و شادی برای من تلخی پیروز میشه اما همون شاادی های کوچیک هم برام یه دنیا ارزش داره

کی می دونه شاید همون تلخی ها هم به خاطر رفتار خودم به وجود اومده باشه و خودم خبر نداره؟؟؟؟



از نظر من مهم ترین اتفاق این هفته مرگ رهبر کره شمالی بود

این کشور برای من خیلی مرموزه وو برام خیلی مهمه. نمیدونم چرا کلا از کشورای عجیب غری خوشم میاد

یه مدت که خیلی تو نخش بودم دلم میخواست اونجا زندگی کنم

برام خیلی جالبه که مردمش عزادار واقعی رهبرشون بودن

روح مردم کره از نظر من تسخیر شده ی افکار وحشتناک کمونیتسه


+ نوشته شده توسط طیبه در پنجشنبه یکم دی 1390 و ساعت 23:41 |
اینکه ندونی چی میخوای و چی کاره ای خیلی بده

اینکه نفهمی الان برای این حست باید چی کار کنی خیلی بدتره

اینکه بدونی یه بغضی هنوز شکسته نشده تو دلت و هر کاری میکنی نمیترکه عذابت میده

و این عذاب همین طور میمونه توی دلت و باز هم نمیدونی چیکار باید بکنی

 اصلا باید کاری بکنی؟؟؟

و سوال اصلی من از خودم همینجا آغاز می شه

برای این حس عجیب شبیه به بغض باید چی کار کنم؟؟؟؟؟ اصلا باید کاری کنم؟؟

امشب وقتی یادم افتاد ۱۶ آذر و روز من و طیف گسترده ای از آدمایی شبیه منه این حسه به وجود اومد.بدجوری رفتم تو فکر خودم. تو فکر طیبه ای که دو سه سال پیش داشت آروم آروم قدم میزد تا به اولین کلاس دانشجوییش برسه. اون روز رو هیچ وقت فراموش نمیکنم.

فاصله زیادی بین اون طیبه و طیبه فعلی به وجود اومد. یه فاصله یا شاید یه شکاف. این شکاف رو خودم به وجود اوردم. خودم خواستم که این طیبه فرق داشته باشه با طیبه سه سال پیش.

از شروع این ترم خیلی از دوستام بهم میگن عوض شدم. شاید در ظاهر گفته باشم نه و من همون طیب سابقم ولی نمیونم چرا وقتی با خودم که فکر میکنم میبینم حق با اوناست.

دلم از همه چی گرفته

نمیدونم چمه کلا دلم میخواد الان فقط بنویسم

از شنبه ای که قراره کاراموزیمون از سر گرفته شه . به همه اون آدمایی که شاید دیگه هیچ وقت نبینمشون فکر میکنم. به کسایی که توی این شبای عزیز از خدا شفای عاجلشونو خواستم. بیماری روانی که خودشون به وجود آورنده بیماریشون نبودن.این کاراموزی واقعا عجیب ترین کاراموزیه که تا الان داشتم. خیلی ذهنمو درگیر کردن.همه ادمایی که شاید تا قبل از اومدن به اون جا توی مترو و تاکسی و اتوبوس و ...دیدم. باهاشون برخورد کردم.آدمایی که در طول روز میبینیم همشون سالم نیستن. یا بهتر بگم همگی ما ادما که از صبح میریم بیرون تا شب و با همدیگه ارتباط برقرار میکنیم سالم نیستیم. روحمون خسته ست. روح همه ما آدما خیلی خسته ست. اون نیاز داره. نیاز داره تا مثل جسم تغذیه شه. تا حالا چقدر به تغذیه روحمون فکر کردیم؟؟؟

بیمار روانی بودن شاید تا قبل از این دو هفته از نظرم یه برچسب ضد اجتماعی دور از ذهن بود ولی الان میبینم مثل یه سرما خوردگی خیلی ساده میتونه بهم نزدیک و نزدیک تر بشه.


از این فراموشی که گرفتارش شدم بیزارم. از این که یادم رفته طیبه غیر دانشجو با طیبه دانشجو که امروز روزشه چه فرقی کرده . از این که نمیدونم چه جوری از این طوفان فکری که به ذهنم هجوم اورده باید خلاص شم . از اینکه نمیدونم چی دارم مینویسم

دلم از خیلی چیزا گرفته

و از همه این ها بیشتر اینه که بدونی دلت گرفته و با صمیمی ترین دوستات هم نتونی حرف بزنی

از اینکه همه دوستام فکر میکن یه ادم خیلی سرخوش مثبت سالم و بی غمم دلم گرفته

از این ماسک مسخره ای که میترسم از صورتم بر دارم

+ نوشته شده توسط طیبه در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390 و ساعت 23:25 |

 

هلال ماه نو ظاهر شد

هلالی نازک

و با خود شور شیرین تو را آورد

شیرینی وصال

شیرینی یک نزدیکی دوباره

یک نزدیکی

به همه حس های بودن با تو

و دوباره لیاقت حس کردن ماهت را به من دادی تا دوباره به کم گذاشتن های خودم پی ببرم

و دوباره خجالت زده از محرم های پیشین

و دوباره همان قول های همیشگی

و دوباره همان خلف وعده ها

تسلیت واژه زیبایی برای ابراز احساس ماهت  نیست. تسلیت برای تسلی دادن رفته هاست. اما تو نرفته ای. تو زنده ای. کمیتمان لنگ بود در یک لحظه نبودنت

تهنیت زیباست. تهنیت برای تولد یک زندگی دوباره

محرم ماه من و امثاله منه. تا دوباره زنده شدنت را مرور کنیم. تکرار کنیم رمز و راز بندگی رو.

محرم ماه زندگیه. ماه تولد.

 

+ نوشته شده توسط طیبه در شنبه پنجم آذر 1390 و ساعت 23:4 |
 با یه روپوش مدرسه خودشم از نوع راهنمایی خیلی راحت نشسته تو اتوبوس و با آخرین ورژن سونی اریکسون با  سعید جونش حرف میزنه و بلند بلند میخنده و چندش ناک ترین صدایی که ازش متنفرم رو با اون آدامس تو دهنش در میاره و خیلی راحت تر از همه اینایی که گفتم بهش میگه سعید تو واقعا از من خسته نشدی؟ از این دوستی از این چرت و پرتایی که میگیم؟؟؟؟ نمیدونم از اون ور چه جوابی شنید ولی جواب داد من که خسته شدم . خیلی هم خسته شدم. از دوستیمون. از تو.بعد جالبیش به اینه که همه این حرفا رو با خنده میزنه و عین خیالشم نیست داره رسما یه رابطه رو کات میکنه

بعد تازه کلی هم میخنده میگه ناراحت نشی و نری گریه کنی و از این حرفا

بدبخت فکر کرده سر اون پسره بی کلاه میمونه. والااااااااااااااااااا

بعد تازه میدونین دعواشون سر چی بود؟؟؟ سر اینکه کی زود تر فراموش میکنه. داشتن سر تایم فراموشی همدیگه چرت و پرت میگفتن و میخندیدن. دختره میگفت من یه هفته ای فراموشت کردم. از اون طرفم میشد حس کرد سعید  چی میگه. پسره گیر داده بود تو نمیتونی منو فراموش کنی اینم میگفت عمرا. راستم میگفت چون بعد از تلفن سعید داشت با یه آدم دوست داشتنی تر از سعید دل میداد و قلوه میگرفت

فقط میشه تاسف خورد. 

خیانت حتی تو یه دوستی الکی هم کثیفه. خیلی کثیفه

هیچ وقت نمیتونم زندگی آدمایی که راحت می تونن به دوستشون به همسرشون به کل زندگیشون و از همه مهمتر به همه اون احساسات و ارزش های انسانیشون خیانت کنن رو بفهمم. هیچ وقت نمیتونم درک کنم چطور میتونن انقد راحت پا بذارن رو همه اون احساسی که برای یه رابطه هزینه کردن. این هزینه خیلی زیاده. خیلی زیاد تر از اون چیزی که فکرشو میکنن. تاثیر یه رابطه هیچ وقت فراموش نمیشه. هیچ وقت محو نمیشه. کمرنگ میشه. اما هست. وجود داره

اثر  مدادای رنگی با بهترین پاک کن ها هم از بین نمیره. 

 حتی یه مداد  سفید  هم اثرش میمونه. کاغذ رو چروک تر و کهنه تر میکنه.


+ نوشته شده توسط طیبه در دوشنبه سی ام آبان 1390 و ساعت 21:7 |