تبليغاتX
بارقه های سفید
بالاخره اين سريال نه چندان جذاب سيما هم تمام شد

هر شب فقط به خاطر مادر گرام اين سريال با فيلمبرداري افقي عمودي زيگزالي مورب همه نوع همه رقم   رو تحمل ميكردم

البته اعتراف ميكنم داستانش خوب بود دوست داشتم بدونم آخرش چي ميشه.اما فقط دوست داشتم بدونم نه ببينم. اصولا با اين طرز كارگرداني و تدوين حال نميكنم. مگه پرده سينماست كه دو ساعت بخوام يه فيلم ببينم و اين طرز تدوين برام جذاب باشه؟؟؟؟

از نظر من آدمي كه ميخواد هر شب يه ساعت بشينه پاي تلوزيون اين نوع كارگرداني و فيلم كسل كننده و مسخره ست

ولي به طرز عجيبي از قسمت آخرش خوشم اومد. البته بازم نه چندان ولي خب يه كم تونست روم تاثیر بذاره ديگه نق نزنم

صحنه هاي اخرشم به جز اون پرهايي كه معلوم نبود از كجا مياد خوب بود. 

خلاصه كه ملت رو حيرون كردن با اين فيلمشون

الانم پيش خودشون خوشحالن تونستن يه فيلم با كلاس در حد سينما نمايش بدن

باشه بابا خوشحال باشيد. زياد لو نميديم كه سريالتون مسخره بود



چند وقتيه زياد حال و حوصله نداشتم 

نه تو اينجا نه تو هيچ جاي نتي ديگه كه بخوام پست بذارم

ديگه امشب گفتيم يه كلاسي واسه اين سريال بي كلاس بذاريم دل كارگرداناشون خوش باشه

+ نوشته شده توسط طیبه در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 و ساعت 23:31 |
كلامي زيبا از امام علي:

مراقب افكارت باش كه گفتارت مي شود

مراقب گفتارت باش كه رفتارت مي شود

مراقب رفتارت باش كه عادتت مي شود

مراقب عادتت باش كه شخصيتت مي شود


اين كه تو كدوم مرحله گير كرده باشم مهم نيست

مهم اينه كه يه روز و يه ساعت و يه لحظه اي بايد بفهمم و بپذيرم كه گير كردم و بايد دنبال يه راه چاره باشم


نميدونم چرا همراه بقيه نرفتم بيرون براي عزاداري.

الان كه خونه ساكت شده قدر بيرون رفتن اونا رو ميدونم

شايد بهتر باشه منم برم جايي. هرچند فك كنم دير شده

+ نوشته شده توسط طیبه در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 و ساعت 11:13 |

سلام

ميخواهم برايت نامه بنويسم

به تو كه هيچ كس نيستي

شايد اين نامه جامانده يك بغض نشكسته

                                و يا حسي ابراز نشده باشد

امروز و روز هاي گذشته را با همه خوب و بدهايش سپري كردم

خنديدم

غمگين شدم

گريه كردم

شاد بودم

سرزنده

خواب آلود

سر حال

پر كار

بي كار....

 

و از اين همه شايد ميخواهم از اشك هايم برايت بنويسم

از اشك هايي كه جرات فهميدن دليلش را هم به خود ندادم...

 

 

 

ميبيني...

جرات بازگو كردنش را نيز نداشتم

من با تو نيز رودربايسي دارم.

تويي كه هيچ كس نيستي.

اين روزها دلم براي خودم تنگ مي شود

دلم براي يك طيبه ديگر. براي يك من  ديگر تنگ شده

من اين طيبه نيستم.

مطمئنم.

 

 

اما نه

بايد اين حقيقت را دير يا زود باور كنم

كه من       منم

حقيقتي تلخ

هيچ كس عزيز

امروز باران عجيبي باريد. از نيمه هاي شب تا حوالي عصر

بارني بس زيبا

باراني بهاري

سبزي درخت ها زيبنده تر  و درخشنده تر شد

امروز

روزي بود مثل روزهاي قبل

حال دلم خوب نيست. شادي هاي بي سبب زندگي ام كم شده است

                                                                                     

                                                                                        امضا

                                                                                         من

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط طیبه در شنبه بیست و ششم فروردین 1391 و ساعت 23:54 |
 

 

 

اولين قاصدك سال نو رو فوت كردم

با يه عالمه گل كه به دست باد سپده شدند

از بچگيم تا الان عاشق فوت كردن قاصدك بودم

هميشه دوست داشتم براي تك تك گلاش يه داستان بسازم كه مثلا الان كجا و پيش كيا رفته

هميشه هم وقتي يكي به دستم مي رسيد با ذوق نگاهش ميكردم و دلم ميخواست بدونم كي فوتش كرده

هميشه فكر ميكردم  روزي كه بهم قاصدك برسه روز خوب و پر از خوش شانسيه

نميدونم اون روزها واقعا روزاي خوبي بودن يا نه 

نميدونم گلايي كه به دستم رسيده  رو كي فرستاد

نميدونم گلايي كه فوت كردم كجا رفتن و پيش كي

اما يه چيزي رو مطمئنم 

و اون اين كه خيلي اين گل رو دوست دارم

مثل همه گل هاي خود رويي كه تا دو ماه اول سال فصلشونه 

اين روز ها طبيعت گردي حس ديگه اي داره

حس زندگي

حس طراوت

كاش يه فرصتي داشتم مي رفتم يه كوه و دشتي جايي 

اما خب بايد واقع بين بود. فكر نكنم اين روزها اون قدر سرم خلوت باشه كه برم جايي

هرچند پارك هاي اطراف هم غنيمته. به هر حال همون اولين قاصدك رو از پارك كنار خونمون چيدم

امروز براي اردك و غاز هاي درياچه پاركمون نون خشك نم زده بردم. از بالاي پل براشون كم كم پرت ميكرددم تا دير تر از پيششون برم. اولين باره كه از يه حيوون خوشم اومده خدا رحم كنه بهم. تو اين تايم غذا دادن به يه نتيجه اي رسيدم و اون اين كه يه غاز خيلي از يه اردك زرنگ تر و پر رو تره. براي همين نونا رو بيشتر مينداختم جلوي اردك ها كه يه چيزي بهشون برسه حداقل

فك كنم ماموراي پارك بهشون هيچ غذايي نميدن چون برام خيلي ذوق كردن


امروز يه چيز جالب ديگه هم تو پارك ديدم و اون يه نوع خاصي از بيد مجنون بود

نميدونم اسمش چي بود ولي تا حالا  اين نوع بيد مجنون رو نديده بودم. تازه كاشتن

شاخه هاش پيچ در پيچ بود. من همون نوع قديمي بيد مجنون رو دوست دارم

با همون تواضع هميشگي كه شاخه هاي بعضي هاش به زمين هم ميرسه

+ نوشته شده توسط طیبه در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 و ساعت 23:20 |

احساس ميكنم بار سنگيني رو دوشمه وقتي ميبينم روزي كه روز شغل و حرفمه روز ولادت يكي از بزرگ زن هاي تاريخ اسلام و تاريخ جهانه

يه پرستار از نظر من با درست كار كردنشه كه ميتونه اين بار سنگين رو به راحتي به دوش بكشه

 

توي جامعه ما ديدگاه هاي مختلف و ضد و نقيض در مورد شغل پرستاري وجود داره

يكي نظرش مثبته يكي منفي

يكي عاشقشه يكي ازش متنفره

پرستاري حرفه اي نيست كه من با فكر و تحقيق انتخابش كرده باشم. زماني كه من رشته پرستاري رو انتخاب كردم اطلاع خاصي از اين رشته نداشتم

فقط چون حس كردم متونم تو رشته هاي علوم پزشكي كار كنم اين رشته رو زدم و خب قبول شدم

ترم اول و دوم زياد برام جالب نبود. اما  يه كم كار يااد گرفتم و حس كردم ميتونم براي يه بخش بيمارستان مفيد باشم خب مسلما نظرم عوض شد

از نظر من اين مهم نيست يه نفر در مورد شغلي كه داري چي فكر ميكنه

با چه ديدي

اين مهمه كه خودت از چه زاويه اي داري به جايگاهت نگاه ميكني

مهم فكر و احساس خودته

اگه اين حس برات خوشايند باشه كافيه

مفايت براي خوب كار كردن

براي مفيد بودن

براي بودن

 

اين روز رو به همه بازنشسته هاي پرستاري

به همه پرسنل پرستار

به همه دانشجوهاي پرستاري

و از همه مهم تر به  همه دوستام تبريك ميگم

اينم كيك آخر پست اميدوارم خوشتون بياد

 

 

+ نوشته شده توسط طیبه در چهارشنبه نهم فروردین 1391 و ساعت 17:11 |

الان در اخرين ساعات 1390 اين پست رو مينويسم

قبل تر و بعد تر از اين موقع وقتي نداشتم كه پست تريك و آخرين پست 90 رو بذارم

به هر حال يك سال هم با تمام اتفاقاي بد و خوبش تموم شد

سال خاصي براي من نبود

اما خب يه سري اتفاقايي برام افتاد كه شايد ديگه هيچ وقت نيفته

اين اتفاقا شايد كوچيك باشن اما فكر ميكنم بازخوردش در آينده مشخص تر ميشه


عيد باستاني 91 رو به همه دوستام تبريك ميگم

با آرزوي بهترن اتفاقا و لحظات در اين سال جديد 

پي نوشت: امشب بهترين اتفاق برنامه فرزاد حسني( يك نفرت انگيز دوست داشتني) دعوت از خوانند اي بود كه نه اسمشو ميدونستم نه تا حالا ديده بودمش

اما وقتي آهنگشو شنيدم بدجوري ياد قديمام افتادم

يه آهنگ فوق العاده كه يه زماني خواركم بود

دلت نازه پر احساس آهاي مريم نازم 

آهاي ترانه سازم


فريدون اسرايي از نظر من بهترين مدعو اين برنامه پر خرج و خاله زنكي فرزاد حسنيه




بازم تبريك زياد زياد زياد

روزاي خوبي داشته باشين

خداحافظ

+ نوشته شده توسط طیبه در سه شنبه یکم فروردین 1391 و ساعت 3:10 |

از همون لحظه اول كه وارد بخش ويژه كودكان شديم نظرمو جلب كرد

يه كوچولوي دو ماهه كه در معناي واقعي كلمه ناز و خوشگل بود

آروم خوابيده بود و گاهي وقتا چشماشو باز ميكرد.

موقع چارت كردن علائم حياتيش وقتي اسمشو خوندم يه لحظه شوكه شدم

نوشته بودن آراد شيرخوارگاهي. وقتي از بهيار پرسيدم گفت از شيرخوارگاه آمنه اومده.

داغ كردم. نتونستم خودمو كنترل كنم و اشكم سرازير شد و يه لحظه به همه مادرايي كه بالا سر بچه هاشون بودن نگاه كردم و تازه فهميدم چرا آراد كوچولوي ناز بخش ويژه هيچ مراقبي نداره

نميدونم چرا هميشه در مقابل يه سري مسائل اجتماعي خاص حساسيت و نقطه ضعف بيشتري دارم

وقتي اون موضوع رو حس ميكنم يا درگيرش مي شم نميتونم جلوي بغضم جلوي گريه م رو بگيرم

و تا يه مدت كلا به اون موضوع و جريان فكر ميكنم

ميدونم اين اخلاق ممكنه منو با اين شغل و حرفه اي كه خواهم داشت داغون  كنه ولي هنوز وجود داره و نميتونم كاريش كنم

اون قدر از فهميدن آمارش ميترسم كه جرات ندارم تو گوگل سرچ كنم چند صد نفر يا بهتر بگم چند هزار نفر تو كل دنيا جلوي شيرخوارگاه ها با يه سبد و پتو و نامه تو  سياهي شب (در بهترين حالتي كه تو فيلما توصيف مي شه) در معناي واقعي كلمه رها مي شن

آدم هايي كه حتي بعضياشون اسم ندارن.

 اسم؛ ساده ترين نوع هويت كه حق هر كودكيه  پدر و مادر واقعيش براش انتخاب كنن

آدم هايي كه بزرگ ميشن ،درس ميخونن ،كار ميكنن ،ازدواج ميكنن، بچه دار ميشن، پير ميشن و ميميرند مثل همه آدما

اما يه حسرت بزرگ تو قلبشون نقش بسته

داغ نداشتن يه خانواده هميشه گوشه اي از قلبشون هست.زياد يا كم ؛پيدا يا پنهان؛ فرقي نداره. مهم  وجود داشتنشه

مطمئنا نميتونم به جواب اين سوال برسم كه همچين بچه اي كه  نميتونه خانواده داشته باشه چرا ديگه مريضه؟؟؟؟

به هر حال آخر سر هم فقط به يه كلمه ميرسيم و اون قسمته

قسمت كلمه اي كه تو خيلي از قضاياي زندگي  بعد از پيدا نكردن حكمت بهش ميرسيم و بعد از  چند ساعت يا چند روز ديگه ياد اون قضيه  هم نميفتيم چه برسه پيدا كردن جواب هامون

هرچند آراد هاي شهر ما خوشبخت تر  بچه هايي هستن كه خريد و فروش مي شن.

 بچه هايي كه به زور متكدي  يا قاچاق چي كوچولو مي شن فقط يه صرف اين كه سنشون كمه و كسي بهشون شك نميكنه

 

همه ما آدم ها اين جور وقتا به حالت هاي خيلي بدتر فكر ميكنيم و اين مي شه بهترين توجيهمون كه ديگه موضوع رو رها كنيم

 

آراد هاي شهر ما  آراد هاي كشور ما و  آراد هاي جهان ما زيادن. خيلي زياد....


پي نوشت:آراد نام فرشته ايست موكل بر دين و تدبير امور و مصالحي كه به روز آراد متعلق است

 

+ نوشته شده توسط طیبه در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 و ساعت 22:45 |